درس ۱ · صفحهٔ ۵۷ تا ۶۱ · حدود ۱۳ دقیقه · تولید هوش مصنوعی
لمس کنیم، ببوییم، بچشیم و بنویسیم
در این درس یاد میگیری با استفاده از لمسکردن، بوییدن و چشیدن، خاطره و خیال را بیدار کنی، دقیقتر بنویسی و نشانههای این حسها را در متن تشخیص بدهی.
پیش از شروع
چطور ممکن است یک گاز از گلابی، آغاز نوشتهای دربارۀ پدربزرگ باشد؟
مزۀ یک میوه گاهی خاطرهای دور را زنده میکند. در این درس، دانشآموزی با چشیدن گلابی به یاد باغ پدربزرگ میافتد؛ یعنی یک تجربۀ ساده میتواند راه نوشتن را باز کند.
از یک حس تا یک موضوع
گاهی روبهروی صفحۀ سفید مینشینیم و نمیدانیم از چه بنویسیم. در کلاس این درس، معلم بهجای پیشنهاد یک موضوع آماده، میوهها را به دست دانشآموزان میدهد. لمس، بو و مزۀ میوه برای هرکدام راه متفاوتی باز میکند: یکی خاطرهای به یاد میآورد و دیگری ماجرایی خیالی میسازد. پس لازم نیست همۀ ما از یک چیز، برداشت یکسانی داشته باشیم. برای شروع نوشتن، یک تجربۀ آشنا را به یاد بیاور و بپرس: «این حس مرا یاد چه کسی، چه جایی یا چه اتفاقی میاندازد؟» پاسخ تو میتواند نخستین جملۀ نوشتهات باشد.
کتاب درسی، صفحهٔ ۵۸
پنجرههای بیشتر برای نوشتن
برای شناختن اطرافمان فقط به چشم و گوش وابسته نیستیم. پوست، بینی و زبان هم جزئیاتی به ما میدهند که میتوانند نوشته را دقیقتر کنند. مثلاً در توصیف نان، «خوب بود» اطلاعات کمی میدهد؛ اما میتوان از گرمای نان در دست، بوی تازۀ آن یا مزهاش نوشت. لازم نیست در هر جمله همۀ حسها را کنار هم بیاوری. آن حسی را انتخاب کن که به موضوعت کمک میکند و بهجای داوری کلی، نشانۀ مشخصی از تجربه بده. اینگونه خواننده بهتر میفهمد چه چیزی را احساس کردهای.
کتاب درسی، صفحهٔ ۵۹
حسها در خدمت احساس
در داستان بچهشتر، گرما و نرمی سرِ حیوان فقط دو ویژگی ساده نیستند؛ این ویژگیها همراه با رنگ او، کودک را به یاد شکلات میاندازند. نویسنده با پیونددادن حسها، هم دلیل نامگذاری بچهشتر را روشن میکند و هم صمیمیت کودک با او را نشان میدهد. نکتۀ مهم این است که لازم نیست همۀ تجربهها در همان لحظه رخ دهند: کودک بچهشتر را لمس میکند، اما شیرینی شکلات را به یاد میآورد. در روایت هلن کلر نیز خنکی آب روی دست، بخشی از تجربۀ شناختن آب میشود. پس جزئیات حسی میتوانند هم احساس بسازند و هم فهم را بیشتر کنند.
کتاب درسی، صفحهٔ ۶۰
برای هر حس، شاهد پیدا کن
در فعالیت پایانی، باید برای تشخیص هر حس از خود متن شاهد پیدا کنیم. در عبارت مربوط به مزۀ خیارشور، چشایی آشکار است. لیزشدن لب با روغن کتلت نیز نشانهای از لامسه است؛ چون لغزندگی را با پوست حس میکنیم. اما صرفِ نامبردن از کتلت یا ساندویچ، نشانۀ بویایی نیست. برای نسبتدادن یک بخش به بویایی، باید در عبارت نشانهای از بو یا بوییدن وجود داشته باشد. در متن این صفحه، نشانۀ روشنی از بویایی دیده نمیشود. پس قرار نیست بهزور برای هر حس نمونهای پیدا کنیم؛ پاسخ دقیق باید به واژههای متن تکیه کند.
کتاب درسی، صفحهٔ ۶۱
مثال حلشده
جملۀ کلیِ «نان را گرفتم و خوردم» را به نوشتهای کوتاه تبدیل کن که لمس، بو و مزه را نشان دهد و به خاطرهای پیوند بخورد.
جملۀ اولیه فقط دو کار را گزارش میکند؛ هنوز نمیدانیم نویسنده هنگام گرفتن و خوردن نان چه تجربهای داشته است.
برای لامسه، یک ویژگی مشخص انتخاب میکنیم: گرمای نان در کف دست.
برای بویایی و چشایی، دو جزئیات سازگار میافزاییم: بوی نان تازه و مزۀ کمی شور آن.
حسها را به خاطره پیوند میدهیم: بازگشت پدر از نانوایی در صبحها.
جزئیات را در یک متن پیوسته میچینیم تا نوشته به فهرستی از نام حسها تبدیل نشود.
نکات مهم
- یک تجربهٔ حسی ساده میتواند آغاز یک خاطره، فکر یا ماجرای خیالی باشد.
- جزئیات مشخصِ لمس، بو و مزه به خواننده کمک میکنند تجربه و احساس نویسنده را بهتر درک کند.
- برای تشخیص هر حس در متن باید شاهد داشته باشیم و صرفِ نام یک خوراکی کافی نیست.